خاطرات یک روز مدرسه - در راشک

کلاس چهارم دبستان بودم ... پدرم دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان بود ... به همین خاطر ما نیز به همراه پدر به اصفهان مهاجرت کردیم. شرایط زندگی در اصفهان به لحاظ مالی چندان بر وفق مراد نبود پس پدر تصمیم گرفت چند ماهی ما را به راشک برده و آنجا زندگی کنیم.

تجربه زندگی در روستا علی رغم سختی هایش برای ما که در شهر زندگی کرده بودیم از جذابیت بالایی برخوردار بود. همه بچه ها مرا دوست داشتند چرا که من هم، بچه زرنگ بودم و هم بیش از اندازه مودب و البته فارسی صحبت می کردم و دیگر اینکه برای آنها بچه شهری بودم و حضور در آن شرایط برای آنان جالب بود ... نحوه درس خواندن همکلاسی هایم جالب بود آنان روی کتاب بلند بلند میخواندند و سرشان را بالا و پایین میکردند ... اما من با چشم مطالعه میکردم و از آنهمه سرو صدای بچه ها نمی توانستم چیزی بفهمم ...

در راشک مدرسه ها دو شیفت بود هم صبح به کلاس می رفتیم و هم عصر ...

راشک با توجه به اینکه جزو مناطق محروم بود در مدرسه به دانش آموزان تغذیه می دادند ... بسکوئیت، کیک، شیر، نخودچی و کیشمیش و ... که از همه خوشمزه تر برای ما بسکوئیت نان روغنی بود.

یک روز که به مدرسه رفته بودم، تغذیه ها را به ما دادند و من بسکوئیت خود را در کیفم گذاشته بودم. من معمولا تغذیه ام را نمی خوردم و برای دادش کوچولم که دوسالش بود به خانه می بردم و خودم لقمه هایی را که مادرم برایم تهیه می کرد، می خوردم ... زنگ استراحت که تمام شد خواستم کتابم را در بیاورم که متوجه شدم بسکوئیت درون کیفم نیست. همکلاسی هایم متوجه موضوع شده و آن را به معلممان آقای شفیعی اطلاع دادند. آقای شفیعی به بچه ها گفت هر کسی تغذیه آقا مهدی را برداشته یا می داند کار چه کسی است اقرار کند. هیچ کسی این کار را نکرد. کلاس آن روز جلوی مدرسه در فضای باز برگزار شد. آقای شفیعی یک پلاستیک روی زمین پهن کرد و به همه گفت نصف تغذیه های خود را روی این پلاستیک بگذارید ... همه دانش آموزان که قریب 40 نفر بودند این کار راکردند. تغذیه آن روز بسکوئیت موزی بود ... آقای شفیعی نصف تغذیه های جمع شده را بین من و خودش تقسیم کرد و البته سهم مرا بیشتر داد. ایشان بیان کرد این کار را کردم تا یاد بگیرید دیگر از این کارهای زشت نکنید.

من که از این همه تغذیه خوشحال شده بودم ... همه را درون کیف گذاشته و به خانه برگشتم. اگرچه برای من گم شدن تغذیه چندان مهم نبود، اما اتفاق رخ داده، خاطره ای شیرین برای من و خاطره ای تلخ برای همکلاسی هایم ساخت.

 

 نویسنده: مهدی افشون

سره‌واژگان پارسی کشاورزی، از کاشت تا برداشت، در  ممسنی (جاويد) - قسمت اول (ابزارها)

نگارنده: جليل نظری
منبع: فصلنامه‌ی ادبيات و زبان‌هاي محلي ايران زمين، دانشگاه آزاد اسلامي واحد ياسوج، سال اول، شماره چهارم، تابستان 1392
 
مقدمه

در اين نوشته تلاش شده است که واژگان و اصطلاحات و بعضی عبارت‌های مربوط به کشاورزی، از کاشت گرفته تا برداشت، در يکی از مناطق ممسنی (جاويد) معرفی و ريشه‌يابی شود. برای اين‌که پژوهشگران بدانند اين واژگان تا چه ميزان اصالت دارند و از گذشته‌ی زبان اين مرزوبوم به ارث مانده‌اند، تا آنجا که امکان داشت، به تبارشناسی آن‌ها نيز اشاره شده است.  

نگارندگان اين نوشتار که خود گويشورند، زبان مزبور را نوشته‌اند و برای نمونه در حوزﮤ محدودی از گويش لری، به بررسی واژگان کشاورزی پرداخته‌اند. توجه به همين حوزﮤ کوچک و گسترش آن در حوزه‌ها و مناطق بزرگ‌تر و بيشتر، نشان می‌دهد که چه تعداد واژگان زبان فارسی در آستانه‌ی نابودی است. البته اين خطر احساس وظيفه را در پژوهشگران دوچندان خواهد کرد.

واژگان مربوط به کشاورزی در اين نوشته به سه دسته تقسيم شده است: ابزارهای کاشت و برداشت، واژگان اصطلاحی خاص در حوزﮤ کاشت و برداشت، نام محصولات.

 

ابزارها

خيشxiš : فارسی ميانه: éš (مکنزی، ۱۳۷۳: ۲۳۸). اوستايی: aeša-.

خيش يا گاوآهن، ابزاری است که به يوغ متصل می‌کنند و با آن زمين را شخم می‌زنند. (هرن و هوبشمان، ۱۳۵۶: ۶۶۵)

دارخيش dārxiš: مرکّب از دو جزء است: دارdār، فارسی ميانه: dār (مکنزی، ۱۳۷۳: ۲۶)، اوستايی: dārav- darav)، سنسکريت: dráv-، därav (طاووسی، ۱۳۶۵: ۲۹۹). خيش.xiš.

چوب بلندی است در حدود ۵/۲متر که يک سر آن را به قسمت‌های اصلی گاوآهن متصل می‌کنند. در انتهای اين چوب (دارخيش)، سوراخی تعبيه می‌کنند. چوب باريکی در اين سوراخ قرار می‌دهند که بدان «همه‌کش» می‌گويند. چوب همه‌کش را با بند انبانی مخصوصی که بدان «جر» می‌گويند به يوغ متصل می‌کنند تا بدين‌طريق گاوآهن به‌دنبال گاوها حرکت کند.

سَهلsa:l : تيغ‌هایی آهنی بود که برروی «پاسهل pāsa:l» قرار می‌دادند و با آن زمين کشاورزی را شخم می‌زدند. سهل بر دو گونه بود: «لپکlapak » و «رفکrafak ». سهل رفک يا «رفکی rafaki»، در انتها حلقه‌ای داشت که پاسهل را در اين حلقه فرو و خيش را آمادﮤ شخم‌زدن می‌کردند. در سهل لپک حلقه وجود نداشت، بلکه در وسط آن، دو سوراخ تعبيه کرده بودند. با گذراندن ميخ‌های ثابتی که قبلاً در پاسهل قرار داده بودند، از اين سوراخ‌ها، سهل را به پاسهل متصل می‌کردند تا آمادﮤ کار شود.

پاسهل pāsa:l: مرکب از دو جزء است: pā-sa:l، جزء نخست pā. فارسی ميانه: pāy «پا» (مکنزی، ۱۳۷۳: ۲۰۷)، فارسی باستان: pāda-، اوستايی: pād-، pāda- (رضايی باغ‌بيدی، ۱۳۹۰: ۳۳و۳۴).

آن قسمت از خيش است که سهل را برروی آن قرار می‌دهند.

برای مشاهده دنباله مطالب بر روی لینک زیر (ادامه مطلب) کلیک کنید.

ادامه نوشته