باز هم مطلبی جدید در باره مرحوم سرهنگ دکتر حاجی
در وسط جنگلهای بلوط، که پوشش کوهستانی منطقه است ، تاکستان وسیع و سرسبزی وجود دارد که در اطراف آن درختان بادام و زردآلو کاشته شده است. این تاکستان سندی گویا از رنج چندین ساله انسانی پرتلاش و نستوه در این منطقه دورافتاده و فراموش شده است. در اطراف این تاکستان بزرگ انبوهی از قلوه سنگ انباشته شده که به صورت دیواره ای برای محافظت درختان انگور از هجوم دامهای عشایر درآمده است.
جمع آوری این همه سنگ از داخل باغ ، حکایت از احیای زمینی موات توسط انسانی سختکوش داشت که در پی تأمین روزی حلال برای خانوادۀ خویش بوده است. با انحراف از جاده اصلی به کوچه باغی پیچیدیم که منتهی به منزل دکتر حاجی می شد. در ابتدا به اتاقی نوساز و آجری رسیدیم که آرامگاه فرزند شهید او بود. مقبره اتاقی کوچک ، تمیز و موکت کرده بود که قبر در وسط آن قرار داشت. عکسهایی از شهید و وصیتنامۀ قاب گرفتۀ او که پس از ستایش خدا با جملۀ «من فرزند کردستانم» شروع شده بود، زینت بخش این فضای روحانی بود. پس از قرائت فاتحه به طرف قلعه ای سنگی که با سنگهای مکعبی و تراش خورده کوه ساخته شده بود، رفتیم. با شور و اشتیاق زایدالوصفی که به دیدار هر چه سریعتر شخصیت پر رمزوراز دکتر حاجی داشتم، کوبۀ در قلعه را بر گل میخ زیر آن کوبیدم . پس از چند لحظه صدای اصابت عصایی به زمین که هر لحظه به دروازه قلعه نزدیک می شد نفس را در سینه ام حبس کرده بود. پس از گشوده شدن در با چهرۀ پرابّهت پیرمردی کهنسال روبرو شدم. بدون اینکه بپرسد شما که هستید و چکار دارید، با صمیمیت و محبتی که در سیمای پرچین و شکنش مشهود بود، ما را به داخل دعوت کرد. ابتدا معماری ساختمان منزل مسکونی دکتر حاجی توجه مرا به خود جلب کرد. مصالح منزل کلاً از سنگ و ملاط سیمان است. ساختمان از دو قسمت مجزا تشکیل شده است. صحن حیاط از محل سکونت پیرمرد و خانواده اش جداست که با توجه به شیب کوه حدود سه متر اختلاف سطح دارد و با دیوار سنگ چین شده زیبایی مجزا شده است. پلکان پهنی صحن حیاط را به محل سکونت دکتر مرتبط می کند. استحکام و استواری دیوارهای قطور این بنا انسان را ، در این نقطه دور افتاده به یاد دیوارهای مستحکم تخت جمشید می اندازد. در آخر صحن حیاط انبار محصولات و آغل دامهای دکتر قرار دارد. در کنار راه پله کتیبه ای سنگی نصب شده است که متن آن حاکی از تاریخ ساخت و احداث بنا توسط حاج حسین رحیمی در سال 1333 شمسی است. با خواندن این کتیبه اولین ابهام از ذهنم بر طرف شد که اسم حقیقی دکتر حاجی ، حاج حسین رحیمی است.
نمای بیرونی و درونی اتاقها ، از همان سنگهای تراش خورده است و یک ذره گچ و کاه گل برای اندود و تسطیح ناهمواری این دیوارهای زمخت به کار نرفته بود. بخاری دیواری که با کُنده بلوط می سوزد، تنها وسیله گرمایش اتاق پذیرایی دکتر در فصل زمستان است. دیوارها و سقف بلند این اتاق دودزده آن را کهنه تر از تاریخ ساختش نشان می دهد. مفرش اتاق او بسیار ساده بود. قسمتی از اتاق با گلیمهای محلی و گبه هایی که نشان می داد از دستبافهای اعضای خانواده است، پوشیده شده و بقیه صحن آن فاقد هر گونه کف پوشی بود. سقف اتاق ، با تیرهای کلفت بلوط پوشیده شده است و حدود پنج متر ارتفاع دارد. طول و عرض اتاق نیز حدود ده در چهار متر است.
بعد از خوش و بش و تعارفات معمول ، دکتر حاجی به ماهیت یکی از همراهان نگارنده که فرزند یکی از کدخداهای سابق محل بود، پی برد و متوجه شد که او راهنمای ما بوده است. از دکتر خواستم تا مقداری راجع به خودش برایمان صحبت کند. با لبخندی ملیح، که اندکی باعث باز شدن چین و چروکهای چهره اش شد، به شوخی گفت: «مُفَتِش که نیستی؟» گفتم: «نه آقا ، علاقه مند به تاریخ و فرهنگ این مرز و بوم هستم.» با غروب لبخندش ، پیرمرد آهی طولانی کشید و گفت: «در زمانی که مظفرالدین شاه مُرد، من هفت سالم بود. قبل از انقلاب اسلامی دوران حکومت پنج شاه را به یاد دارم. من سرهنگ حسین رحیمی هستم که در سال 1332 در جریان کودتای سپهبد زاهدی سرهنگ تمام بودم. چند دوره نماینده مجلس شورای ملی(1) و چندین سال فرماندار کل چهارمحال بختیاری بوده ام، از یاران نزدیک شادروان دکتر مصدق بوده ام.» با نام بردن از مصدق بغض گلویش را گرفت و چشمانش پر از اشک شد و بعد از سکوتی کوتاه و تسلط بر خود، به همسرش اشاره کرد و گفت تا ضمن آوردن عکسهایش مقداری چاقاله بادام و چای برای ما بیاورد. اولین عکسی که به ما نشان داد عکسی بزرگ از زمان جوانی محمدرضا پهلوی بود. با اشاره به نفر سوم پشت سر شاه گفت: «این عکس من است.» عکسهایی نیز از دوره نمایندگیش در جمع نمایندگان مجلس به ما نشان داد. همچنین عکسی از جریان ترور عبدالحسین هژیر ، وزیر دربار شاه ، توسط فدائیان اسلام داشت؛ او اولین کسی بود که سر صحنه آمده و با لباس نظامی در کنار اتومبیل تیر خوردۀ هژیر ایستاده بود. عکس دیگری داشت با لباس اصیل بختیاری و می گفت در زمانی که فرماندار کل آن منطقه بوده ام این عکس گرفته شده است. پیرمرد بعد از نشان دادن عکسها، نفسی چاق کرد و ادامه داد: «قبل از ظهر روز بیست و هشتم مرداد، حکومت دست ما(ملّیّون) بود و مردم درود بر مصدق می گفتند. بعد از ظهر ، ارتشبد زاهدی با کمک سازمان سیای آمریکا کودتا کرد و حکومت شادروان دکتر مصدق ساقط شد و در همان روز تعدادی از یاران نزدیک او دستگیر شدند. چون خطر دستگیری من حتمی بود مخفی شدم. بعد از مدتها زندگی مخفیانه سرانجام خودم را معرفی کردم. چون شاه مرا می شناخت، احضارم کرد و گفت: «رحیمی بیا و بگو که من با جبهه ملی ارتباطی ندارم و از گذشته ابراز ندامت کن.» همچنین چکی به مبلغ دویست و هفتاد هزار تومان امضا کرد و به عنوان رشوه به من داد. به او گفتم:«به من فرصت دهید تا فکر کنم.» فردای آن روز نزد شاه رفتم، چک را جلویش گذاشتم و گفتم: «اعلاحضرت ، من قسم خورده ام که به آرمانم خیانت نکنم، وانگهی اگر من از گذشته ام ابراز ندامت کنم، اعضای جبهه ملی مرا از بین خواهند برد.» از آن زمان به این منطقه آمده ام.» حاج حسین نفس دیگری تازه کرد و گفت: «به خاطر داشته باشید که قیمت یک منزل ویلایی در شمیران آن زمان، فقط شش هزار تومان بود. اگر من آن چک را به عنوان حق السکوت می گرفتم، ببینید از نظر مالی و رفاه زندگی الان چه وضعی داشتم؛ ولی خدا را شکر که شرفم را به پول نفروختم . به خاطر آرمانم از زن و زندگی و مدنیت بریدم و تنهای تنها در دامن این کوه مقیم شدم. با همین دستها هفده هزار درخت بلوط را از ریشه درآورده و جای آنها درخت انگور کاشته ام.»
با وجودی که پیرمرد خسته به نظر می رسد ، از او خواستم که بیشتر در مورد زندگیش توضیح دهد. او اظهار داشت:«من دو بار به سفر حج و زیارت خانه خدا مشرف شده ام، یک بار با کشتی از راه بمبئی در هندوستان و یک بار از راه زمینی. عتبات عالیات را در عراق زیارت کرده ام». چشمانش پر از اشک شد و گفت: «حالا دیگر از پا افتاده ام. بچه های این شهید (پسرش) هم پاگیرم شده و نمی گذارند از این منطقه تکان بخورم، بچه هایم از زن اول همگی صاحب زندگی و خانواده و مشاغل خوب در اصفهان هستند.» وقتی سؤال کردم: «چرا در اصفهان؟» گفت: «ما اصالتاً اهل فلاورجان اصفهانیم و همه خویشاوندانم در آنجا هستند.» از او پرسیدم : «با توجه به اینکه شما از بدو حکومت سلسله پهلوی در صحنه سیاست بوده اید، آیا خطرات خود را هم نوشته اید تا علاقه مندان از آن استفاده کنند؟» آهی کشید و گفت:«چه فایده؟» گفتم: «اتفاقاً در سالهای پس از پیروزی انقلاب خاطرات تعداد زیادی از رجال فاسد و وابسته به عهد پهلوی چاپ و منتشر شده و برای مردم قابل استفاده و خواندنی بوده است. خاطرات شما که از مبارزان اولیه با این سلسله منحوس بوده اید مسلماً باید جالب تر و خواندنی تر باشد.» سخنم را با سر تصدیق کرد و شعری از جیبش بیرون آورد و خواند که بیشتر در قالب اشعار نیمایی بود تا شعر کهن و در آن تأکید زیادی بر اعتقاد و توکل به خدا در امور زندگی کرده بود. صحبتهای پیرمرد تا حدودی پرده از روی زندگی به ظاهر پر رمز و رازش برداشت و مشخص شد که او نه تنها فردی بی دین نیست، بلکه مسلمانی مبارز و وظیفه شناس بوده، که درک و فهمش خیلی بالاتر از تودۀ مردم هم عصرش بوده است.
با توجه به گفته پیرمرد که در زمان مرگ مظفرالدین شاه (هجدهم دیماه 1285 شمسی) هفت ساله بوده است ایشان بایستی در سال 1278 خورشیدی متولد شده باشد و تا زمان دیدار ما با او 95 سال شمسی از عمرش می گذشت. اگر چه به علت کهولت سن نمی توانست زیاد صحبت کند و نفسش می گرفت ولی سعی داشتم ، در این فرصت مغتنم ، نهایت استفاده را از اطلاعات محبوس در سینۀ او بنمایم. از احوال شهید سید حسن مدرس سؤ ال کردم. وی گفت:«هیچ کسی به اندازه من راجع به مدرس نمی داند.» به ایشان گفتم: «ظاهراً مرحوم دکتر مصدق در زمان مدرس جزء گروه اقلیت مجلس و از طرفداران مرحوم مدرس بود.» گفت: «نه بر عکس، مرحوم مصدق هیچگاه مدرس را تأیید نمی کرد و می گفت: مدرس چه هنری دارد؟ چکار می تواند برای مملکت انجام دهد؟ و با اشاره به رضاشاه می گفت: این به درد مملکت می خورد می تواند امنیت را برقرار کند.» ناگفته نماند که اگر مرحوم دکتر مصدق چنین سخنی گفته باشد، شاید تحت تأثیر ناامنی حاکم بر سراسر کشور در آن زمان بوده است.
کتاب گزیده اشعار مرحوم میرزاده عشقی در کنار تشک پیرمرد توجهم را جلب کرد، گفتم: «راجع به مرحوم عشقی و نحوه ترور او چه اطلاعی دارید؟» گفت: «درست چند دقیقه قبل از ترور عشقی من از جلوی منزلش رد شدم، صدای گلوله را هم شنیدم ، بعد فهمیدم که او را ترور کرده اند.»
به خاطرم آمد تا از یکی از همشهریانم ، که از شخصیتهای نظامی و از افسران زبده عصر رضاخانی بوده است ، سراغی بگیرم؛ کسی که منزل پدری ما در روستای سیبدر شهرستان ملایر بر روی مخروبه خانه او بنا شده است. گفتم: «راستی شما فردی به نام شمس الله خان زند را می شناسید؟» سرش را تکان داد و گفت: «بله او را می شناسم.» گفتم: «مقبره او در کجاست؟» گفت: سی چهل سال است که من به تهران نرفته ام، در شاه عبدالعظیم باغ طوطی را پیدا می کنی، اگر آن را خراب نکرده باشند. بعد بپرس قبر ستارخان کجاست؟ سمت راست قبر او یازدهمین قبر، قبر شمس الله خان زند است.»(2)
جل الخالق به این همه هوش و حواس که بعد از یک قرن زندگی و نزدیک به نیم قرن دوری از پایتخت ایشان چنین نشانی دقیقی از یک قبر در قبرستانهای تهران بدهد. با وجودی که شمس الله خان زند شخصی شناخته شده برای اهل ملایر است و از رشادتهای او در برقراری امنیت عصر رضاشاهی داستانها در خاطر مردم شهر و روستای آن شهرستان باقی است، ولی پس از چندین سال تحقیق و پرس وجو از افراد کهنسال درباره محل دفن وی ، می گفتند: «بایستی قبر او در شیراز باشد.» نگارنده در طول یکدهه سکونت در شیراز در این زمینه هر چه پرسید، کمتر نشانه ای از او یافت تا در آن نقطۀ دور افتاده پیرمردی صد ساله این گونه نشانی دقیقی از قبر او به من داد.
ملاقات عجیبی بود. علی رغم اینکه مردم منطقه کوچکترین اطلاعی از ماهیت و سوابق سیاسی حاج حسین رحیمی ندارند و او را فقط با نام دکترحاجی می شناسند ولی احترام فوق العاده ای برایش قایلند. این احترام علت دارد؛ زیرا در حدود چهل سال پیش که حکومت پهلوی مردم روستاها وعشایر منطقه محروم ممسنی را از یاد برده بود، مبارزمرد کاملی که دستگاه شاه به آن منطقه تبعیدش کرده بود، همچون باران رحمت و نعمتی خداداد برای آحاد زن و مرد و کودک ساکن در آن سامان عمل می کرد. او به طور شبانه روز سوار بر اسب تمام روستاها را زیر پا می گذاشت و بیماران را طبابت می کرد، نسخه می نوشت، دارو می داد، خود سوزن می زد و مردم زیادی را از مرگ نجات می داد هم اکنون نیز مردم او را از صمیم قلب دوست دارند، خصوصاً اینکه دکتر حاجی پدر یکی از شهیدان بزرگوار و جان باخته مکتب حسینی در انقلاب اسلامی است.(3)
*مقاله فوق از کتاب مجموعه مقالات نویسنده با نام «فارس نیمی از بهشت» که در سال 1384 توسط انتشارات نوید شیراز منتشر شده انتخاب گردیده است.
پی نوشت ها:
-با مراجعه به فهرست اسامی نمایندگان مجلس شورای ملی از زمان مشروطیت تا زمان سقوط دولت دکتر مصدق نامی از ایشان در فهرست نام نمایندگان شهرهای مختلف کشور ندیدم. ممکن است ایشان اسم دیگری داشته و تغییر نام داده باشد یا مانند اکثر شخصیتهای اواخر حکومت قاجار و اوایل حکومت پهلوی با لقب شناخته می شده است. متأسفانه علی رغم آنکه مشتاق بودم تا یکبار دیگر ایشان را ببینم و ضمن استفاده از خاطراتش ، این مورد را هم از او بپرسم ، موفق نشدم تا اینکه در سال 1381 به دیار باقی شتافت.
2-در مسافرتی به تهران ، به زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) رفتم و متوجه شدم که باغ طوطی قبرستانی است که در ضلع غربی حرم قرار دارد. قبر مرحوم ستارخان سردار ملی زمان مشروطیت را هم پیدا کردم ولی هر چهار جهت قبر او را جستجو کردم به سنگ قبری که هویت مرحوم شمس الله خان زند را روی آن نوشته باشند برنخوردم. لازم به توضیح است که نوشته های خیلی ار قبور در اثر عبور و مرور زوار محو شده بود و به جای خیلی از قبور قدیمی ، اجساد جدیدتر دفن کرده بودند، ولی نشانی دکترحاجی درست بود.
3- افسوس و صد افسوس که متوجه شدم این انسان مبارز و جوانمرد و خدمتگزار حدود یکسال پیش از دنیا رفته است گویا خود ایشان قبل از شتافتن به دیدار حضرت حق، قبر خود را آماده کرده بود. زندگانی دکتر حاجی و دکتر حاجیها که در گمنامی می میرند و هیچکس برای آنها کنگره بزرگداشت نمی گیرد نشان دهنده اوج استغفای روحی و بی توجهی این بزرگان نسبت به زخارف و قیل و قالهای دنیا است و مقام آنها در پیشگاه خداوند متعالی است و روزی خوار خوان نعمت های ابدی الهی هستند. یاد ایشان و فرزند شهیدشان همیشه سبز و همیشه جاودان باد. (جمعه 23/5/1383)
در وبلاگ روستای راشک مطالبی در خصوص گذشته، فرهنگ، آداب و رسوم، طبیعت، مردم و ... نگاشته خواهد شد.